کد خبر : 7406
Print Print Print
به مناسبت بیست و یکمین سال درگذشت زنده یاد نصراله شفیعی(نصراله پهلوان)

ورزشکاران جوان سبزواری زندگی نصرااله پهلوان را کاوش کنند!

دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۰۵

Image title

سربداران نیوز/به مناسبت بیست و یکمین سال درگذشت زنده یاد نصراله شفیعی(نصراله پهلوان)
مرد¬ی آن نیست که در کشتی
مرد آن باشد که گاه غضب
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬    پهلوانی، دگر بیندازد
نفس اماره را زبون سازد

کلاس ششم را در مدرسه¬ی دانش پهلوی، با مدیریت مرحوم شیخ حسن داورزنی به پایان رساندم و پایه دبیرستان گذاشتم، نزدیک ترین دبیرستان ، دکتر غنی بود، بین دروازه نیشابور و باغ رضوان؛ شمال دبیرستان قهوه خانه¬ی مرحوم اوسط بود و غسالخانه و باشگاه پهلوی جنوب آن زمین فوتبال بچه¬ها؛ آفتاب غروب دبیرستان بحره ها بوده و روبه¬روی در ورودی هم، مدرسه¬ی فردوسی، آن زمان رئیس دبیرستان دکتر غنی، نازنین مروی بوده بی ادعا، متدین، با شخصیت، با سواد، خوش سیما و چاق، به نام میبدی که متأسفانه چند سالی استمرحوم شده، واقعاً خدا رحمتش کند و نور به قبرش ببارد! ناظم دبیرستان زنده یاد کیهان¬فر بوده، معلم ورزش هم شادروان حسین زمانی که این دو بزرگوار هم دستشان از این دنیا کوتاه است و خداوند بخشنده و رئوف آنها را قرین رحمت کند! تمام کسانی که در آن جا و دیگر مدارس خدمت می¬کردند و در بین ما نیستند، جملگی را حق بیامرزد! مانند زنده یاد مهرداد نصیری، دبیر زبان، شخصیتی بی نظیر و مهربان، و متواضع، نجیب، اصیل و زیبا؛ مسترر اصل که کمکی دبیرزبان بوده؛ مرحوم خوشحال دبیر دینی با تازیانه¬ای که برای ترساندن بچه ها همیشه ورد زبانش بود، میرزا ماشاله زابل عباسی، دبیر ادبیات ، که از او بی خبرم و هر موقع پا به کلاس می¬گذاشت. اولین نفر مرا صدا می¬زد و می¬خواست یا انشاء بخوانم و یا برای بچه¬ها دیکته بگویم. شادروان سبزواری، دبیر عربی، زنده یاد نصراله رضایی مرد¬ی با هیبتست که علم الاشیاء درس می¬داد و .... تمام آن مجموعه و دیگر مدارس نیز، آنهایی که در میان ما نیستند، جمیعاً خداوند رحمتشان کند؛ آنهایی هم که هستند، امیدست تندرست، سرزنده و موفق باشند، 
ان شاء ا...

دبیرستان چون نزدیک باشگاه چهلوی بود، گاه که درس مهمی نداشتیم، وسوسه می¬شدیم و از پنجره¬های دستشویی و دور از چشم مرحوم کیهان ¬فر می¬زدیم بیرون و خودمان را به باشگاه می¬رساندیم. از آن جا هم معلوم است، چون باشگاه تعطیل بوده، از روی نرده¬ها که خیلی بلند نبوده، وارد محوطه می¬شدیم و خلاصه هر جور بود یکی از پنجره¬ها را باز می¬کردیم و یا علی!

وارد سالن می¬شدیم و شروع می¬کردیم به ورزش! ورزش زیبا اندام، حالا شده بدنسازی و پرورش اندام، این قدر می¬ماندیم و ورزش می¬کردیم تا بالاخره باشگاه رسمیت می¬یافت و باز می¬شد و یکی یکی می¬آمدند. البته بیشتر اوقات تنها نبودم و یکی، دو نفری از بپه¬ها می¬آمدند و یا بارفیکس می¬رفتند و یا چند مشتی به کیسه¬ی بوکس می¬زدند و دق دلی شان را خالی می¬کردند و یا پینگ پنگ یادی می¬کردند... ناگفته نماند، قبل از دوره¬ی دبیرستان در دوران ابتدایی و زمانی که به اصطلاح دست چپ و راستم را شناختم، تیم فوتبالی در کوچه¬ی مستوفی، روبه-روی شهربانی قدیم در خیابان بیهق، راه انداخته بودم به نام تیم کیان؛ مانی خطاط هم روی تکه حلبی اسم تیم را با خط خوش نوشته بود و به این وسیله، تیم کیان روی پیراهن بازیکنان به خوبی به چشم می¬خورد. در و دیوار اطراف هم که معلوم است از بازار خرابه گرفته تا کوچه های حمام حکیم، نقابشک، گود انبار، سرده و جاهای دیگر را پر کرده بودیم که تیم کیان همیشه آماده¬ی مسابقه است. هر زمان هم که به سرمان می¬زد خیلی هل من مبارز می¬طلبیدیم، در ضلع شرقی باغ رضوان، در کنار قبرستان مشرف به مسجد سیادتی، تیم قدری بوده که کاپیتانی آن برعهده دوست مهربان احمد غلام¬پور بود. با احمد آقا و تیمش مسابقه می¬دادیم، تا جایی که مشترکاً یک تیم تشکیل شد با کاپیتانی احتراماً که ادعای مسابقه با هر تیمی را می¬داد، حتی تیم شهرستان!
گاه در میدان به اصطلاح فوتبال، بازی که می¬کردیم، چنان گرد و خاکی راه می¬افتاد که همدیگر را نمی¬دیدیم و بینوا کسی که در همین گیر و داره شوقی به توپ می¬زد؛ و چون معمولاً بعضی کفشها چند غره¬ای از پاها بزرگتر بود، کفش از توپ بیشتر به هوا می¬رفت و در میان خاک و خل و میان جمجمه و دست و پای مرده¬ی بخت برگشته¬ای که بر اثر خیش زدن زمین، از خاک بیرون افتاده بود، گم می¬شد، البته زود هم پیدا می¬شد و بازی ادامه می¬یافت.
چون مسیرمان بالاجبار از جلو باشگاه پهلوی بوده، فقط به یک نگاه از پشت پنجره¬ها بسنده می¬کردیم و بعد از سیری در سالن، از محل می¬گذشتیم. همان جا بود که چند بار زنده یاد جاوید نصراله شفیعی(نصراله پهلوون) را دیدم و شاید، هم او باعث شد که به ورزش¬های سنگین تر علاقه¬مند شوم.
بدن ورزیده، بازوان بهتر و پسندی فراخ او، همراه با خالکوب¬های روی بدنش، هر آدمی را وسوسه می¬کرد که جای او باشد و هر انسان منصفی به چنان بدن تنومند و قوی¬یی غبطه می¬خورد.

خلاصه در ساعت غیر عمومی، خودم را به باشگاه می¬رساندم؛ آن زمان، همان طور که گفتم برای ورزش زیبا اندام میرفتم. آن روزها جز از وسایل مدرن و پیشرفته¬ی امروزی نبود، همیشه¬ی خدا دست و بالمان بر اثر گاز گرفتن دنبل ها و هالترها از خمی و کبود بود. داخل سالن باشگاه، سمت آفتاب ورآمد، تشک کشتی افتاده بود و در غرب آن وسایل بدن سازی، بارفیکس، کیسه¬ی بوکس، شطرنج، میز پینگ پنگ قرار داشت.

برای قوی تر شدن پاها، وسیله¬ای نبود و مجبور بودیم از پله استفاده کنیم و بهترین جا، پله¬های زورخانه بود که در غرب سالن قرار داشت؛ حدود چهل پله پایین تر از سطح زمین، صدای زنده یاد مرشد احمد جاجرمی با حضور باستانی کارانی همچون مرحومان: سید علی بیداد، رمضان مدلیف، طالقانی، کلبه خسرو داوطلب، طالقانی، خان زاده، تقی ناظمیان، و ... را می¬دیدیم و می¬شنیدیم نوای مرشد و دست و پنجه¬ی سحرانگیزش را؛ و چنان حالی به ما دست می¬داد که قلم از وصفش عاجز است، فقط باید بودی، می¬دیدی و می¬شنیدی آن صدا و آن بزرگواران بی ادعا و خاکی را!

همه¬ی پهلوانان، ورزشکاران، مرشدان گرفته از پهلوان مهدی ترک و حاجی صباغیان تا کلیه فریدون و پهلوان مقدم و قلیچ و پهلوان نایب؛ و مرشدین متأخر همیشه جاوید عباس ظریف، عباسعلی رنگرز، دری و دوران ما، عباسعلی مرشد، خادمی، غلامی، بالاخص سید حسن نثیب زاده که همه را غافلگیر و ماتم زده کرد، به روان تک تکشان درود!

امید آن که مرشدین حی و خوش نوا ـ معنویات ـ را چون برخی اسلاف خود سرلوحه¬ی امور دهند، چون:
این کاخ که میبینی ، گاه از من، گاه از تو جاوید نخواهد ماند، خواه از من، خواه از تو.

*نصراله پهلوان در هنگام تمرین بی رقیب بوده و بی¬حریف؛ و همین باعث عدم پیشرفت واقعی او شد. چون رقیب قدری نداشت، بودند افراد سنگین وزن و ورزیده که با او پنجه در پنجه می¬انداختند و سرشاخ می¬شدند، اما حریف قدرتمندی نداشت، او آنها به هر صورت خاک می¬کرد، گاه بچه¬های زیبا اندام که خسته می¬شدیم به تماشا می¬نشستیم و می¬دیدیم که او بحث از لحاظ فنون و چابکی یک سر و گردن از دیگران بالاتر بوده و همه را تحت الشعاع قرار می¬داد و گاهی هم زیر چشمی به ما نگاه می¬کرد و می¬دید که ما هم به تمرینهای نفس گیر او خیره شده ایم. مرحوم شاهی، قهرمان نامی ایران که بعضی اوقات سری به باشگاه می¬زد، با پهلوون دست و پنجه نرم می¬کرد و کشتی این دو بزرگوار واقعاً دیدنی بود، افراد سرشناس و کشتی گیران جوان و خوبی هم بودند مانند: ناظری، سرهنگ خوش رو، شهید محمود تقدسی، ناطقی، جاجرمی، علی اصغر عرب، سیستانی و مرحوم تیماچی و ... که با آنها سرشاخ می¬شد، اما حریف هموزن و همپای او نبودند.

*گاهی ورزش کردن، از ساعت اداری هم بیشتر طول می¬کشید. آن زمان رئیس و رؤوس همه در همین باشگاه بودند. از ریاست آن گرفته که مرحوم کیومرث کیانی بوده و مدیریت آن، زنده یاد عبداله قراط و کارمندش هم شادروان نصراله پهلوون بود.

فقط همین! حالا آن تشکیلات چگونه می¬چرخید، با وجود تمام رشته های ورزشی بدون استثناء فوتبال که در استادیوم بود؛ خدا می¬داند!
یک روز مرحوم کیانی تعدادی از بچه ها را صدا زد، از کشتی گیر گرفتاه تا بدن ساز و ژیمناست است، هم فوتبال است، هم والیبال است، هم بسکتبال و هم دو میدانی! و من هم جزو یکی از طرفین بازی بودم، البته برای چند دقیقه. اما چه زود گذشت! واقعاً اگر انسان دنیا را گذرا بداند که خیلی زود هم می¬گذرد، پس غم و شادی را هم گذرا می¬داند و مرگ را تحقیر می¬کند. فرح بن فرح بن فرح بن فرحم.
مرگ را کوچک و حقیر می¬پندارد و در این دنیا و عمر کوتاه به کسی بد نمی¬کند، ظلم روا نمی دارد و نام نیکی از خود بجا می¬گذارد. به قول فلاسفه، همه چیز ما در بند متعلقات است، مثل خانه، باغ، ماشین، پول، زن، بچه و ... پس اگر زمانی با خودت بودی، و فیلسوفان از همین جا نتیجه می¬گیرند که اغلب مردم با خدا نیستند، وابسته به غیرند؛ پس با خود بودن، راه با خدا بودن است؛ و با خدا بودن، یعنی خوب بودن، مردمی بودن ؛ خدمتگزار بودن، نیکی کردن و متواضع و خداترس بودن:
ترسیم از خدای و نترسیم از کسی
    ترسیم از کسی که نمی¬ترسد از خدای

داشتم می¬گفتم؛ رأس ساعت، صدای رئیس باشگاه مرحوم عبداله قراط بلند می¬شد و چون پتک مغزمان می-نشست و در پی آن بلافاصله و بدون معطلی بلند می¬شد و یکی پس از دیگری خاموش می¬کرد و بدون ذره¬ای گذشت، همه را با دلخوری و تندی به بیرون هدایت می¬کرد؛ و این جا بود که نصراله پهلوون به داد بچه¬ها می-رسید و امان می¬خواست و چند دقیقه¬ای فرجه می¬گرفت تا خودمان را جمع و جور کنیم. گرچه ورزش کردن، تمامی نداشت!
مرحوم قراط هم با روایاتی، همراه با لبخندی سرد و تمسخرآمیز در کناری به تماشا می¬ایستاد و سر می¬تکاند. شاید در همان لحظه در دلش می¬گفت:
ـ بدبختا؛ بیچاره¬ها! برین دنبال کار و زندگی تون! این هعم شد کار! این هم شد شغل!؟ شاید حق با او بوده، اگر یک دهم زمانی که اختصاص به ورزش می¬دادیم، برای درس و بحث کنار می¬گذاشتیم، و ضعمان به مراتب از حالا بهتر بوده که حتم بوده!

گاه در روز بیش از شش ساعت ورزش می¬کردیم و خم به ابرو نمی¬آوردیم. در قسمت بدن سازی هم دوستان مسن تر از ما مانند شادروان غلامحسین شهسوار، با آن بدن مایهیچه¬ای و خالکوبی های بسیار زیبا، مرحوم سید حسین بیداد، محمد بیداد، احمد حجی آبادی، حسن عبدالجوادی، حسین خسروجردی(نویسنده) ، علی اصغر آفریده و ... برخی عزیزان کشتی گیر، مانند سعید فروزان، مسعود فروزان قهرمان کشور، احمد تدینی، سیستانی، حجازی و ... برای گرم کردن خود، گاه با ما ورزش می¬کردند. البته بودند خوبان دیگری که شانه به شانه هم ورزش می¬کردیم که نامشان هنگام نوشتن این یادنامه به ذهنم نیامد و اما یادشان هماره با خاطراتم عجین است و به یاری حق در نوشتاری مفصل، همراه با ذکر نامه، عکس و بیوگرافی این بزرگواران، زینت بخش بازار کتاب و ویترین کتاب فروشی ها خواهد شد. ان شاء ا...

*اما با هر یک از دوستان کشتی گیر؛ باستانی کار، ورزش دوست و ورزشکار صحبت که می¬کنم، همگی از زنده یاد نصراله شفیعی(نصراله پهلوون) به خوبی و نیکی یاد می¬کنند و همه او را مردی سالم، پاک و مسؤولیت پذیر می¬دانند و بعد از این همه سال هنوز هم نام و یادش در محافل ورزشی و اجتماعی به خوبی برده می¬شود.

راستی رمز این ماندگاری چیست؟ علت این دوست داشتن چیست که پس از گذشت این همه سال، من کم-ترین وقت صرف می¬کنم و برایش یادنامه می¬نویسم؟ 

مگر او چه کرد و چگونه زیست که مرده نمی¬پنداریمش و گمان می¬کنیم همیشه، در میان ماست و او نمرده، چون آن ست که نامش به نکویی نبرند. چه بزرگان و سرمایه داران دارای قدرت و حشمت که نام و یادشان با خودشان به دست فراموشی سپرده شدند و اثری از آثارشان نیست!؟
مگر او چه داشت و چه کرد؟

ما قهرمانان، پهلوانان، افتخارآفرینان و مدال آوران زیادی در طول تاریخ کشورمان داشته ایم و داریم؛ اما چگونه است تا نام پهلوان و قهرمان به میان می¬آید، ناخودآگاه جهان پهلوان تختی در نظرمان مجسم می¬شود؟ چرا از نیان این همه دارندگان مدال طلا و بازوبند پهلوانی، تختی بر تارک آنها می¬درخشد؟ مگر ـ او ـ چه ویژگی¬یی داشت که تا جهان برپاست، نامش بر سر میادین ورزشی می¬درخشد؟

پاکی، افتادگی، مردم داری، غلبه بر نفس، گذشت، قناعت، خداترس بودن و صداقت چیزی است که در جوهره و خمیر برخی پهلوانان همچون، تختی، از سوی خداوند بزرگ به ودیعه گذاشته شده که متأسفانه بیشتر ورزشکاران ما از آن بی¬بهره¬اند و خوشبختانه پهلوان فقید شهرمان سرشار از این ویژگی¬ها!
از تمامی جوانمردان و پهلوانان گرفته از زمان قاجار همچون اکبرخان پامناری، شاهزاده عزیز، محمد عبدل و اکبر قاپوچی گرفته تا پوریای ولی و حاج سید حسن رزاز تا عبدالحسین فیلی، حسن حبیبی، شورورزی، فرخنده، حسین ملا قاسمی، صنعت کاران، گیوه¬چی، جوادی، غفوریان، محمدعلی فردین و نیز چهان زنده یاد تختی و ... پهلوان قهرمان پیزی کم نداشت و دلیل بر این مدعا، کشتی جوانمردانه¬ی او با مرحوم محمدعلی صحرایی در وزن هفتم بود. صحرایی قهرمان معروف و بنام جهان بود، با هیکلی تنومند و ورزیده. در این مسابقه هر دو مساوی شدند و بر اثر 100 گرم اختلاف وزن، نصراله پهلوون بازنده اعلام شد؛ چون در قدیم رسم بوده وقتی دو کشتی گیر مساوی می¬شدند، آنها را وزن می¬کردند و هر کدام وزن کمتری داشت، برنده محسوب می¬شد و پون صحرایی مربی و راهنمایی دلسوز داشت، با ترفندی قبل از کشتی او را به دستشویی می¬برند و وقتی کشتی پایان می¬گیرد همین اختلاف وزن ناچیز باعث می¬شود که پهلوان شفیعی از دستیابی به مدال طلا بازماند و نایب قهرمان ایران شود. جا دارد همین جا از قهرمان کشور رضا عرب که از پهلوان شفیعی را از نوابغ روزگار و واقعاً اسطوره می¬داند و می¬گوید دست اندرکاران برای این مرد بزرگ باید مزاری در خور شأن یک پهلوان نامی درست کنند، چون نصراله پهلوون سرآمد بوده و هست، یادی بکنم و چون خاطره¬ای از کشتی این دو بزرگوار داشت، نقل کنم:

« ایشان می¬گفت: من بچه بودم که قرار شد مرحومان صحرایی و نصراله پهلوون با هم کشتی بگیرند، صحرایی هیکل درشتی داشت و پهلوون آن زمان پنجاه ساله بود، با دندانهایی مصنوعی. قبل از کشتی، نصراله پهلووان دندانهایش را درآورد و به من داد تا که نگه دارم. چون بچه بودم و چیزی دم دست نداشتم، با دندانها شروع کردم به بازی و وررفتن؛ که آن مرحوم از روی تشک با لحنی شوخ نهیب زد و دوستانه گفت: ـ هوی ی! اونا اسباب بیزی نیست! مراقب باش!
به راستی اگر عشق پهلوون به زادگاهش نبود و چون برخی، جدایی وطن می¬کرد و زیر نظر مربیان کارآزموده و کارکسته تربیت می¬شد؛ و یا دست کم در سبزوار رقیب قدری برای تمرین داشت، نام او هم اکنون در کنار بزرگان کشتی جهان جای نمی¬گرفت؟! و این چنین مهجور و مظلوم نمی¬ماند؟
او پهلوان سرافراز شهرمان بوده، هست و خواهد بود.

کاش مسؤولین سبزوار بزرگ، مکانی، باشگاهی و جایی را که در خور شأن این پهلوان است، به یاد این مرد سالم و صادق به ثبت برسانند، که چنین باد!
او مسؤولیت پذیر و جدی بوده و پاک سرشت. در کارش خالص و یکرنگ بوده. کم ادعا بوده و قانع. دوستدار ضعیف بود و دشمن قلدرها؛ و این باعث شد که او پاک و سالم زندگی کند و خوشبختانه با همین ویژگی¬ها، زندگی را بدرود گفت!
خداوند رحمتش کند!
غ . ثنایی فر
آبان 94

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
ورزش

اگر اسپانسری برای حضور در لیگ برتر اعلام آمادگی کند تیم هندبال سبزوار معرفی می شود

ورزشکاران جوان سبزواری زندگی نصرااله پهلوان را کاوش کنند!

چشمی:4 تا ابـد برای استقـلال است

دریا ساختن پیشکش! بگذار تُنگ را پر از آب کنم

تجمع غیرقانونی پیشکسوتان در منزل حسن آقا دواچی!

سبزوار قهرمان چهارمین دوره جام هویزه شد

بی وفایی برخی مدیران جوین به وعده های ۶ ماه قبل خود به قهرمان شنای کشور !

رضابیات با نایب قهرمانی در جام بین المللی جهان پهلوان تختی به عضویت تیم ملی در آمد

دیگر به اختلافاتمان با هیئت استان فکر نمی‌کنیم

سبزوار در تب نبود مدیر برنامه محور در ورزش همچنان می سوزد!

تا سال آينده لژيونر نمي‌شوم

سرانـه فضای ورزشی سبزوار پـاسخگوی ورزش کاران نیست

داورزنی: ظریف از تیم ملی والیبال خط نخورده و باید صبور باشد

نبرد‌های دیدنی در هفته نخست لیگ پانزدهم

وقتی کواچ انتقادها را نمی‌پذیرد

حضور افراد متفرقه در میکسدزون ورزشگاه ثامن و ایجاد بی نظمی

بلاتر بار دیگر رئیس فیفا شد

پاکیائو مصدوم بوده/ شکایت از مشت‌زن فیلیپینی

پیروزی مقتدارانه هندبال ثامن الحجج(ع) سبزوار بر منیزیم فردوس

توقف بارسامقابل دپور درشب خداحافظی ژاوی

جشنواره گل بی حاصل رئال برابر ختافه

پذیرش تبلیغات در سربداران نیوز