کد خبر : 6978
Print Print Print
گذری به سال 59:

دوچاهی سکویی برای عروج افلاکیان

دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۸

Image titleسربداران نیوز/هنوز چند ماهی از دستور امام خمینی(ره) مبنی بر تاسیس جهاد سازندگی نگذشته بود که گروهی از جهادگران سبزواری عزم مهاجرت به محروم ترین نقاط شهرستا ن را کردند و این هجرت در اندک زمانی تبدیل به یک فرهنگ و سکویی برای عروج از خاک تاافلاک شد.

مهاجرت به دوچاهی و تجربه زندگی در سخت ترین شرایط بدون سرپناه وتحمل روزهای دوری از خانواده و امکانات رفاهی و صبوری در برابر انواع تهدیدات طبیعی و منطقه ای و همزیستی با انسان هایی مردم گریز (زخم خورده از خوانین وقاچاقچیان حرفه ای مواد مخدر و ..) رفته رفته جهادگران را به عناصری فعال، مقاوم ودلسوز تبدیل کرد.

شهیدان پرستش و محسن کوثری نخستین شهدای راه محرومیت زدایی از مردمستم کشیده بودند ولی آخرین شهدا نبودند این نهاد طی سال های دفاع مقدس با اعزامحدود 3 هزار رزمنده و تقدیم 43 شهید، 88 جانباز و یک آزاده، وفاداری خود به انقلاب و دفاع از ارزش های آن که خواستگاه اولیه آن ها اردوی دوچاهی بود، ثابت کرد.

اکثر جوانان نسل سوم و چهارم انقلاب معمولا از وجود چنین اردوهایی دربدو تشکیل انقلاب بی اطلاع هستند خاطرات زیر از مهدی رضایی یکی از پیشکسوتان اردویدوچاهی است:

اوایل سال 59 بود به حسین مطیع گفتم اگر جهاد قصد برگزاری اردو داشتمرا هم خبر کن، دوست دارم در آبادانی شهر و دیارم نقشی داشته باشم.

22 خرداد شد خبر تشکیل اردوها در سطح شهر پیچید من هم برای پیوستن بهبچه ها به جهاد سازندگی واقع در خیابان قاضی زاده حرکت کردم غیر از حسین مطیع ازدیگر برداران شناختی نداشتم مسئولان جهاد، یکی از ماشین های گاز ژاندارمری را برای حمل وسایل اردو به روستای مورد نظر گرفته بودند ماشین ها آماده حرکت شد همه سواروانت سیمرغی طوسی رنگ شدیم؛ جاده خاکی و پر از موج بود نشستن پشت سیمرغ و گذر از روستاهاحسین آباد، فسنقر، قلعه نو روداب، ملوند و... چه لذتی دارد.

نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود که به روستای صبری رسیدیم ماشین کمپرسی را که راننده آن محمد علوی زاده است آجر بار دارد به استقبال ما می آید میگوید ماشین چند روز است که خراب شده و هنوز نتوانسته آن را تعمیر کند با خود میگویم در این مدت سه روز چه سختی در اینجا کشیده است.

نمازمان در آنجا شکسته خواندیم ناهار با کمه جوشی که یکی ازروستائیان درست کرده بود پذیرایی شدیم محل استقرار ما در آن ظهر نخستین روز، حمامی بود که جهاد در حال ساخت آن بود و هنوز نیمه کاره بود و آجرهای ماشین هم برای همین حمام بود.

بعد از خوردن ناهار به سمت روستای دوچاهی حرکت کردیم ساعت 5 عصر بودکه به روستای مورد نظر رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و شروع به برپا کردن چادر کری مغروب شده بود حسن مطیع از یکی از بچه ها که رضا نام داشت خواست تا اذان بگویداولین اذان گفته شد نماز جماعت خوانده شد در همان زمان طوفانی برپا شد هنوز کاملاستقرار نیافته بودیم، وسایل در اطراف پراکنده است روشنایی ما چراغ های فانوسی استکه همراه داشتیم در آن طوفان باد و خاک و نداشتن سروپناهی مناسب، حشرات هم ازروشنایی کم سوی فانوس ها استفاده کردند و گرد چراغ ها می گشتند.

این نخستین بار بود که دور از خانواده بودم، گال هایی به درشتی یکپنجه دست مرا وحشت زده کرده بود در فکر این بودم که در این هجوم حشرات چگونه بخوابم از ترس به داخل کیسه خواب رفتم و پنهان شدم  در همان شب حسنمطیع حرف از کشیک شبانه دو نفر دو نفر بچه ها زد که هر دو ساعت باید بیدار شوند ودور تخت ها و کیسه خواب ها را بگردند و از هجوم مارو و مورهای احتمالی جلوگیریکنند وحشت تمام وجودم را گرفت از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابیدم.

نماز صبح شد با زدن افتاب و بالا آمدن خورشید بیل و کلنگ ها آمادهکار شد قرار بود در محلی مشخص برای روستاییان آب انباری ساخته شود تا در موقع زمستان از سیلاب برای آب شرب روستائیان، آب ذخیره شود.

از حسن می پرسم چرا چادرها با فاصله از روستا برپا شده او می گوید کهاختلاف در فرهنگها ما را به مجبور کرده است هم اکنون دورتر از آن ها باشیم تا درآینده با آشنایی بیشتر با فرهنگ روستا، به آنها نزدیک می شویم.

دست های ما با بیا و کلنگ آشنا نیست و زود تاول می زند خسته می شویم کار پیشرفت نداشت حسن اصرار دارد که همینطور کارها ادامه پیدا کند کم کم با بچه هاآشنا می شویم حسن فتاحی، محمد بابایی، محمد کدوغنی، هادی صادقی، احمد عامری، حمیدخلقی، مهدی بهنامی فر، رضا مشتاقی، رضا رجائی، مهدی سرسنگی، رضا صادقی، سعیداقدسی، و مجید مظفری جمعا 15 نفر بودیم.

می گویم روستای "دوچاهی" این کلمات چه فضایی را درذهنمتبادر می کند؟ اما دو چاهی واقعا چنین نبود به غیر از دو سه خانه، بیش از 25 کپربه زور شکل خانه را به خود گرفته بود، فضای روستا را تشکیل می داد چه زندگی سختیرا روستاییان در این کپرها داشتند به اتفاق تعدادی از بچه ها روزی به خانه یکی ازاهالی رفتیم خانه ای دایره ای شکل به قطر حدود 3 متر که سقف آن سراسر چوب و هیزمکه ستونی چوبی وسط کپر را نگه داشته بود دیوارها همه از گل، در آن فضای محدود،اعضای خانواده همه با هم در آنجا زندگی می کردندپدر و مادر معتاد، فرزند کوچک خودرا به علت دوری از دوا و دکتر معتاد کرده بودند بچه ها هم به تریاک عادت داشتند.

قرار بود با کمک کمیته بهداشت، اهالی ترک کنند رضا صادقی و حسن فتاحی کمک فراوانی کردند اما عمق فاجعه بسیار زیاد بود یک شب، یکی از روستاییان به نانعزیز از درد سر به بیابان گذاشته بود ساعت 8 شب بود از عزیر خبری نبود حسن بهدنبالش رفت دو سه ساعت بعد، حسن درحالی که عزیر بر دوشش بود برگشت، نمی دانم چگونه او را پیدا کرده بود.

شبی حسین صمدی شورای مرکزی جهاد سازندگی سبزوار که به حسین امام معروف بود به اردو امد بعد از شام، در نور فانوس ها نشستیم من طبق معمول از ترس،روی رختخواب ها در گوشه ای از چادر که روی هم تلنبار شده بود رفتم.

حسین صمدی از ما در مورد احساسمان از اردو و روستا پرسید اکثر بچه هاگفتند که با آمدن به اینجا معنی محرومیت را لمس کردند و محرومیت یعنی دوچاهی ودوچاهی یعنی محرومیت.

 نه آب، نه سروپناه و نه وسیله ارتباطی، روستاییان با آن وضع فلاکتبار زندگی و مردم زحمتکش و قانع وظیفه تولید گوشت برای مردم شهر نشین را عهده داربودند.

آب روستا شور بود اهالی با آن عادت کرده بودند اما مذاق ما شهری هابا آن سازگار نبود هر از چند گاهی تانکری آب شیرین برایمان می آورد؛ این یکی ازاختلافات فرهنگی ما با روستائیان بود ما رفته بویم تا با زندگی آن ها آشنا شویمولی از آب مورد استفاده آن ها نمی توانستیم مصرف کنیم.

ارتباط با اردو یک طرفه بود فقط از شهر می تواند کسی به اردو بیاید ووسیله ای بیاورد و ببرد بچه ها تا پانزده روز در اردو هستند نوز ماشین در جاده، هراز چند گاهی نشان از این بود که کسی به اردو می آیدو یا مسئولان برای سرکشی میآیند و ما چه خوشحال می شدیم که نوری در دور دست دیده می شود.

تمام وسایل ما از شهر می آمد غیر از نان؛ که آرد به یکی از پیرزنان روستا می دادیم و او برایمان نان می پخت، نامش "خاله قمر" بود مادری خونگرم و دوست داشتنی و چه زود با شهید فتاحی صمیمی شده بود نان های دست پخت خاله قمر کجا و نان های نانوایی های شهر کجا؟ هنوز که هنوز است طعم نان های و صفای خاله قمر بعد از گذشت 30 سال همراهم است.

اردو همچنان پا برجا بود هر روز افراد تازه تری به جمع ما اضافه میشدند هر کس با سختی های اردو کنار می آمد ماندنی می شد.

محمد فاضل از دانشجویان پیرو خط امام بود یک شب به اردو آمد همان شب در فاصله بین چادرهای اردو و خانه های اهالی نماز جماعتی با حضور اهالی برگزار کردحسین صمدی هم بود و بعد از نماز محمد شروع به سخنرانی کرد حدود نیم ساعت در خصوص امپریالیسم، سوسیالیسم، استعمار و ... وظیفه ما در مقابل آن ها صحبت کرد؛ حسین مطیع که در کنار دست محمد نشسته بود در همان حال خوابیده بود سرش گاه گاهی بهپایین می افتاد بعد از محمد سوال می شود اهالی که از این کلمات سر در نمی آورندچرا شما در صحبتهایتان تاکید بر این کلمات داشتی؟ گفت: بالاخره که چی؟ اینهاصاحبان اصلی انقلابند و باید با این کلمات و مفهوم آن آشنا شوند تا در آینده فریب آنها را نخورند!

برای ساخت ملاط حوض نیاز به آب فراوان بود چاره نداشتیم که با تانکرسیار آب از استخر سراسر لجن بیاوریم و ملاط بسازیم.

نمازهایمان بیشتر با جماعت خوانده می شد گاه گاهی شهید حسن فتاحی امام جماعت می شد و به او اقتدا می کردیم نمازش را گرچه سریع می خواند اما سوزدعای آخرش هنوز در گویم می پیچید: اللهم ان مغفرتک ارجی من عملی و ان رحمتک اوسعمن ذنبی، اللهم ان کان ذنبی عندک عظیما فعوفک اعظم من ذنبی، اللهم ان لم اکن اهلاان ابلغ رحمتک فرحمتک اهل ان تبلغنی و تسعنی لانها وسعت کل شی برحمتک یا ارحمالراحمین. غم در چهره او جایی نداشت لبش خندان ولی دلش پر درد بود.

روستاهای این خطه دور افتاده از شهر به علت دوری از شهر و عدم دسترسی به وسایل تردد مجبور بودند از دست فروشانی که اجناس را با چندین برابر قیمت میفروشند داد و ستد کنند در آن ایام، بخت برگشته ای با لقب گربه گذرش به دوچاهیافتاد، شهید حسن چنان در مقابلش ایستاد و ادبش کرد که تا زنده باشد آن را هرگزفراموش نخواهد کرد.

به او می گفتیم دکتر، با اینکه هم سن و سال ما بود اما اطلاعات پزشکی خوبی داشت در کمیته بهداشت و درمان اردو فعالیت می کرد او رضا صادقی بود.

عصر جمعه ای بود هوا به شدت گرفته و دلها نیز دلگیر بود همه با هم بهسمت کوهی در شمال روستا به راه افتادیم، در آن بالا غروب خورشید را نگاه می کردیم،گاهی عزیز (از اهالی روستا) به درخواست شهید فتاحی با نی چوبی اش فضا را فضایدیگری می کرد، غربت عجیبی بین بچه ها حاکم می شد غم دوری از خانواده از یک طرف وکمک به روستاییان نیز از طرف دیگر مانع رفتن آن ها به شهر می شد اما می ماندند وپا روی خواسته های خود می گذاشتند./صدای ملت

 


نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
ایثاروشهادت

افتتاح نمایشگاه جلوه های ایثار در دانشگاه حکیم سبزواری

شهید نظیف:می‌روم تا بعضی‌ها خجالت بکشند/احمد، «علی اصغر» من بود

واکنش رهبرانقلاب پس از خواندن وصیت‌نامه شهید باغانی

پای ضیافت شهدا

دوچاهی سکویی برای عروج افلاکیان

سردار محمدیانی؛ شهیدی که لازم است دوباره شناسانده شود

درسي بايدگرفت

شهید مظهری، ورزشکاری مخلص

سلاح مان در برابر گلوله ها الله اکبر بود

زندگی نامه شهید علی اصغر کلاته سیفری

آن روز بارانی

شهیدی که ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺻﺪﺍﻡ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ

مثل دریا

دشمن از طریق عوامل نفوذی سعی درخدشه دار کردن وحدت دارد

بازماندگان " گروه اخلاص " روایت می کنند / شهدای کربلای هویزه ، شهدای اخلاص ، اقتدار و ایثار بودند

تعداد جان باختگان خراسان رضوي در فاجعه منا به 51 نفر رسيد/۱۲ حاجی سبزواری در فاجعه منا آسمانی شدند/دلجویی مسئولین سبزوار از خانواده‌های جانباختگان فاجعه منا/ دعوت فرماندار از مردم برای تشییع باشکوه حاجیان

آيا به جرم عشق مواخذ ه ام مي کنند؟

از قطع‌نامه ٥٩٨ تا عملیات مرصاد

دل‌مویه‌های مادر فرمانده گروهان غواصی پس از ۲۸ سال

برگزاری نخستین گردهمایی منطقه‌ای تخریب‌چیان دفاع مقدس در سبزوار

دل‌مویه‌های مادر فرمانده گروهان غواصی پس از ۲۸ سال

از خود گذشته

طعم شیرین شهادت

سیر فنای فی الله شدن دست و پای مجروح شده سرش نمی شود

نامه‌های تکان‌دهنده شهید ۱۷ ساله به مجله «زن روز»

کبوتر؛ بر اساس خاطرات شهید علی اکبر مزینانی

پذیرش تبلیغات در سربداران نیوز